به سختی و با تلاش پیگیر شروع کردیم و می شد گفت از جون گذاشتیم اما چه شد با تلنگری آنقدر شکستم که نمی دونم چه باید بکنم .با توجه به حجم برنامه هایی که پیش بینی کرده بودم و می دونستم که کلی کار باید انجام دهم اما با کنسل شدن کل برنامه مثل اینکه آبی رو آتش بریزند خاموش شدم ،حتی نمی دونم که چه کنم بی برنامه شده ام.!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در
85/12/20ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط میخانیک
|
گاهی وقتها محبتش به دیگران مرا می ترسونه و از اینکه هر لحظه و در همه حال به فکر دیگرانه نه من دلگیر می شم و اما همزمان از اینکه اوست حلال مشکلات دیگران احساس خوبی بهم دست می ده و به نوعی بهش افتخار می کنم و تقریبا بین دو حس ترس و افتخار حیران می شم اما هر چه باشه قابل تحمله اما نمی دونم تا کی می تونم تحمل کنم؟
+ نوشته شده در
85/12/20ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط میخانیک
|
+ نوشته شده در
85/12/13ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط میخانیک
|
"مادری بود که پوست و خونش را در شکل و قالب کودک سه ساله اش می پرستید . و لذت می برد که مورد علاقه ی کسی است که هرگز . حتی وقتی مرد شود او را فراموش نخواهد کرد "
دلباختگی از کریستیان بوبن
+ نوشته شده در
85/12/12ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط میخانیک
|
گاهی نگرش آدمها در باره مسئله ای ثابت فرسنگها تفاوت دارد مثل عکاسانی که در یک موقعیت عکسهایی متفاوت خلق می کنند که اتفاقا ممکن است تمامشان عکسهای فوق العاده ای باشد اما بر گرفته از نگرش های مختلف .
خدایا هر چه در وجود آدمیان ریز می شوم بیشتر به حقانیت و توانایی تو پی میبرم و امیدوارم آنقدر توانا باشم تا حکمت اعمالت را درک کنم.
بد نیست گاهی نگرشمان را در جهت بهینه متحول کنیم
+ نوشته شده در
85/12/01ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط میخانیک
|